• ۱۸ آذر ۱۳۸۹ | هیچ | Comments Off

    .

    دارد درون خودش سقوط می کند

    دار می زند خود را

    با گاز، خفه می کند

    از درد رگ های دستانش

    بی تاب می شود . . .

    .

    آرام ندارد

    دیوانه می شود

    دارد شکنجه می شود

    از لای ذهن، صدای ضجه . . .

    می شنوی؟

    grieving-angel-statue

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۲ آذر ۱۳۸۹ | شرح حال, شعر | ۱۰ نظر

    .

    یادش به خیر

    زمستان

    دیوانه زمستان های تهران

    روزگار حرف های بی سر و ته از عشق

    شب های شوق

    بوسه های داغ بر نیمکت های یخ زده میان برف

    تند دور شدن از دستِ نگهبان پارک

    و دست های عریانِ من که چسبیده به دستکش های تو . . .

    .

    مرد برفی

    .

    آب نشدی؛

    نه از گرما

    نه از عشق

    مرا فقط طلسم یخ کرده ای

    .

    این روزها که نه برف می آید و نه سرما مثل قبل هاست

    چه کرده ای با من

    که آب نمی شوم؟

    .

    meltem

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۸ آبان ۱۳۸۹ | شرح حال | ۱۵ نظر

    .

    سخت  می باید شدن

    به سرزمین مردانِ مرد- دوستِ  مرد- خدا

    .

    گاهی خرده های ریخته ام را با غصه جمع می کنم

    و دست روی تَرَک هایم می گذارم

    نشکند تا

    نبیندش کسی…

    .

    وحشیِ وجودم را پنهان کرده،

    دروغِ “زنی سخت جدی” ام

    .

    و مرد، دوست ندارد دخترانه- زنانه های من را ببیند

    .

    از خدا- مَرد طلاق گرفته ام

    نفرین شده زنی دیوانه

    میان انبوه ماشین ها

    به پرسه زنی، می دوم

    .

    روی پل های عابر تاریک

    تند تند از مرد دور می شوم

    و نگاه ها از چشم های راننده های تاکسی می دزدم

    .

    انگار عجیب جانوری به سرزمین مردان ام

    .

    حرف هایم را بلند می زنم

    بغض ها و خشم ها را می بلعم

    بی توجهی

    بی احترامی

    .

    تو که هستی؟

    مرد؟

    مرد ایرانی؟

    .

    .

    خانه می رسم

    و پدر

    بابا

    پدر . . .

    .

    ..

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۶ شهریور ۱۳۸۹ | شرح حال, کوتاه نوشته‌هام | ۷ نظر

    .

    عشق را

    .          . مورد – مورد

    .          . .          . می شمارَد

    .

    شمارش دوست داشتن

    .                   . بسی

    .          . .          . ساده تر است

    .

    کاش

    .     . گاهی

    .          . ای کاش

    .                . عددها میان حرف و نگاه هایمان گم می شد .

    the girl with the balloon

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲ شهریور ۱۳۸۹ | شعر | ۲ نظر

    .

    بی خواب

    در بستر

    هم آغوش بکارتی ناخواسته

    .

    حوّا گونه

    داوطلبم

    .

    شیطان!

    این سیب های ممنوعه کدامینند؟

    .

    مشق سیاه بختی به هزار باره نوشتن چه سود؟

    .

    شور گناه

    و

    لذت سرکشی به کنار

    .

    نقش زنانگی مگر از ابتدا چه بود؟!

    .

    Shattered

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲۵ مرداد ۱۳۸۹ | هیچ | ۲ نظر

    .

    بافته ی موهایم را باز می کنم

    موج می زنم در باد

    .

    دختری می شوم تازه بالغ

    شرم زده از برآمدگی های تازۀ زنانه

    .

    موهایم شانه می شود لای نگاهت

    فکرت را می خوانم

    دستهایت که بر هم می فشاری . .

    .

    می دوم از پیشت

    حسودت می کنم

    پَسَت می زنم

    باز جلو می کشم

    .

    موهایم را می بافی

    نفس هایت به شماره می افتند

    می شمارمشان

    .

    غرق نشوی در فکرهای زیبا . . !

    .

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۴ مرداد ۱۳۸۹ | شرح حال, هیچ | ۶ نظر

    .

    .

    حالی

    دوباره

    با دست های جویده ناخن

    میان صفحه های سیاه- سپید، نت؛

    چقدر ناکوک بود

    بعدِ این همه . . .

    .

    های

    چه خوب نیست هیچ در این شهر

    چه می ترسم

    از هیبت رؤیاهای شوم ذهن پریشان

    و پشت دخترکی سرخوش و عاشق پیشه، پنهان

    .

    کاش کولی ها از کوچه پس کوچه های شهر گذر می کردند

    تا سازم را بغل کنم و بدوم دنبالشان

    .

    بی شانه

    بی ساعت

    بی ترس

    همیشه بی نگران

    .

    و نه دنبال هیچ

    و نه دنبال (. . .)

    دیوانه . . . دیوانه . . . سرگشته . . . پریشان

    .

    کسی نامم را نداند . . . نخواندم . .

    .

    کجاست پس راه خروج از این شهرِ بی مکان ؟

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۳۰ تیر ۱۳۸۹ | شعر | بدون نظر

    ریز ،

    ریز

    نه چونان آینه ای خرد شده

    .

    همچون یخ

    ………… ابتدای بهار

    .

    آه

    …..عزیزترینم

    .

    بی آن که لذتی

    ………..بی آن که حس خوب

    ………..………..……….. رضایتی

    چون حفره ای تهی

    محض تو، محض مردانگی، محض خیال . . !

    .

    بگذار

    …….. ما را بهار

    …….……….. جوانه زند

    .

    بادی

    ……….. مگر

    ………..……….. جدایمان کند

    .

    ………..خاکی

    ………..……..تگرگی

    ………...………..………. روییدنی

    شاید . .

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲۲ خرداد ۱۳۸۹ | شعر | ۳ نظر

    .

    این نفس های مرگ بار

    آه

    خوابم میآید

    مرگ مگر چه بود که ترس نه، که اندهی بی پایان داشت؟!

    .

    هر روز

    بی شکّ مرگ ستاره ها برخاسته ایم

    .

    و به امید

    پر شکّ هست شدن هزارانشان امشب . . .

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۷ خرداد ۱۳۸۹ | شعر | ۳ نظر

    .

    موهایم فِر خورده لای دست و پای مرد

    همچو پیچکی، رونده ای . .

    .

    حسرتا

    .

    مرد بی تفاوت است

    با خشونتی غریب می رود

    .

    تابِ طره ها چونانِ هیبتش به جاست . .

    .

    آه، مرد

    رفتنت

    بسی ز مردنت مقابلم . . !

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati