.
دارد درون خودش سقوط می کند
دار می زند خود را
با گاز، خفه می کند
از درد رگ های دستانش
بی تاب می شود . . .
.
آرام ندارد
دیوانه می شود
دارد شکنجه می شود
از لای ذهن، صدای ضجه . . .
می شنوی؟

.
یادش به خیر
زمستان
دیوانه زمستان های تهران
روزگار حرف های بی سر و ته از عشق
شب های شوق
بوسه های داغ بر نیمکت های یخ زده میان برف
تند دور شدن از دستِ نگهبان پارک
و دست های عریانِ من که چسبیده به دستکش های تو . . .
.
مرد برفی
.
آب نشدی؛
نه از گرما
نه از عشق
مرا فقط طلسم یخ کرده ای
.
این روزها که نه برف می آید و نه سرما مثل قبل هاست
چه کرده ای با من
که آب نمی شوم؟
.
.
سخت می باید شدن
به سرزمین مردانِ مرد- دوستِ مرد- خدا
.
گاهی خرده های ریخته ام را با غصه جمع می کنم
و دست روی تَرَک هایم می گذارم
نشکند تا
نبیندش کسی…
.
وحشیِ وجودم را پنهان کرده،
دروغِ “زنی سخت جدی” ام
.
و مرد، دوست ندارد دخترانه- زنانه های من را ببیند
.
از خدا- مَرد طلاق گرفته ام
نفرین شده زنی دیوانه
میان انبوه ماشین ها
به پرسه زنی، می دوم
.
روی پل های عابر تاریک
تند تند از مرد دور می شوم
و نگاه ها از چشم های راننده های تاکسی می دزدم
.
انگار عجیب جانوری به سرزمین مردان ام
.
حرف هایم را بلند می زنم
بغض ها و خشم ها را می بلعم
بی توجهی
بی احترامی
.
تو که هستی؟
مرد؟
مرد ایرانی؟
.
.
خانه می رسم
و پدر
بابا
پدر . . .
.

.
عشق را
. . مورد – مورد
. . . . می شمارَد
.
شمارش دوست داشتن
. . بسی
. . . . ساده تر است
.
کاش
. . گاهی
. . ای کاش
. . عددها میان حرف و نگاه هایمان گم می شد .

.
بافته ی موهایم را باز می کنم
موج می زنم در باد
.
دختری می شوم تازه بالغ
شرم زده از برآمدگی های تازۀ زنانه
.
موهایم شانه می شود لای نگاهت
فکرت را می خوانم
دستهایت که بر هم می فشاری . .
.
می دوم از پیشت
حسودت می کنم
پَسَت می زنم
باز جلو می کشم
.
موهایم را می بافی
نفس هایت به شماره می افتند
می شمارمشان
.
غرق نشوی در فکرهای زیبا . . !
.
.
.
.
حالی
دوباره
با دست های جویده ناخن
میان صفحه های سیاه- سپید، نت؛
چقدر ناکوک بود
بعدِ این همه . . .
.
های
چه خوب نیست هیچ در این شهر
چه می ترسم
از هیبت رؤیاهای شوم ذهن پریشان
و پشت دخترکی سرخوش و عاشق پیشه، پنهان
.
کاش کولی ها از کوچه پس کوچه های شهر گذر می کردند
تا سازم را بغل کنم و بدوم دنبالشان
.
بی شانه
بی ساعت
بی ترس
همیشه بی نگران
.
و نه دنبال هیچ
و نه دنبال (. . .)
دیوانه . . . دیوانه . . . سرگشته . . . پریشان
.
کسی نامم را نداند . . . نخواندم . .
.
کجاست پس راه خروج از این شهرِ بی مکان ؟
.
ریز ،
ریز
نه چونان آینه ای خرد شده
.
همچون یخ
………… ابتدای بهار
.
آه
…..عزیزترینم
.
بی آن که لذتی
………..بی آن که حس خوب
………..………..……….. رضایتی
چون حفره ای تهی
محض تو، محض مردانگی، محض خیال . . !
.
بگذار
…….. ما را بهار
…….……….. جوانه زند
.
بادی
……….. مگر
………..……….. جدایمان کند
.
………..خاکی
…………..……..تگرگی
………...………..………. روییدنی
شاید . .
.
.
این نفس های مرگ بار
آه
خوابم میآید
مرگ مگر چه بود که ترس نه، که اندهی بی پایان داشت؟!
.
هر روز
بی شکّ مرگ ستاره ها برخاسته ایم
.
و به امید
پر شکّ هست شدن هزارانشان امشب . . .
.




