.
از چه تو این گونه سخت زاده شدی؟
حالی
که نرم، برق نگاهت بستر من است..
.
.
.
نفست را حبس کن
تا ده بشمار
. . و بعد
. . . هر چه خواستی دروغ بگو
.
.
قفس را برای این ساخته اند
. . . . که هر که می خوانَد، درون آن “چیز” حبس شود
.
می دانی که…
. .همیشه دیگرانی هستند که از آوازِ آزادیِ محبوس
. . . . . . . . . لذت برند
.
.
سقوط عشق
. . به عمق هزار عشقبازیِ پر شهوت
. . . . . . به روزگارانِ “چه فرقی می کند”
. . . . . . . . . . پر واضح است
.
.
آه
.
من نفس های مردی را گاز گرفته ام
. . . . که با باد
. . . . . دیگر حتی از روی بندِ خیالم هم پر کشیده است
.
.
نفست را حبس کن
. . . تا ده بشمار
. . . . . حالا تمام سیاهی ات را فوت کن
.
.
.
ای درد
چرا صدای مرگ می دهی؟
.
.
بر جای بوسه دانه های سپید :
. . . . علف های هرزه
.
این عشق که بر دیوار اتاقتان قاب شده
. . . . . پس چیست؟
.
.
کرد امواج ناخوشی خواهد آواره مرد را خاموش
.
دامن کشان
. . به پای زمین
. . . چرخیده ایم . . .
.
.
این گونه که پیش می رویم
. . در این میانۀ قتل و تجاوز و درد
.
ما
. . شوکران جام بلورین را سر کشید خواهیم
.
دنیا
. . مقابل مان
. . . سر تعظیم کرده بر زمین فرو
.
با دستهای خود
حتی
شاید
.
تیری به قلب من
تیغی درون تو
.
زهر هلاهل است
. . . زیستن میان اشک
آه
دردت به جان تلخ من
. . . ای مهربان
.
دیگر نایست
این جام شوکران به لبانت نهاده ام
.
. . . . . . بدرود . .
.
.
معبد
در گذر سده ها، قرن ها، هزاره ها
راوی دردها
جای شمع ها
. . غصه ها
. . گریه ها
بغض کرده
پنهان
. . همچون ورمی آماسیده در خاک
.
معبد
زخم هزار تیشه بر دلش
وز دود آتش شب هنگام ،
. . . . . . رو سیاه :
. . من سنگ ایوبم !
. . رو بآسمان
. . زیر خاک
.
معبد به زیر خاک
تک نارون
بدون رود
خشکینه دستهایش به آسمان :
. . من آهِ معبدم
. . فریاد فروخوردۀ این سالها . .
.
پنهان کنید معبد پیر را
. . از چشم نامحرمان نا به کار
اینجا هوا صدای ناله می دهد
گویی خدا سر شرم بر زمین دارد
.
ویران شود دلتان
. . اگر
این ریش ریش
. . دل خاک را
. . . بر هوا کنید . .
معبد مهر- مراغه
۶/۹/۱۳۸۸

.
سرانجام
خدایی دیگر گونه آفریدم
. . . زان گونه که مادری را بشاید
. . . یا دختری، زنی آبستن
.
و خدای من جنینی ست که در تمامی اندامگان تنم می زیَد
. . .زان سان که انگلی
. . . …… .شاید
.
کس چه می دانَد از نطفۀ پنهان درون؟
.
خدایی آفریدم
نزاده
و شاید هیچ گاه به بار ننشیند
. . .زان گونه که انگلی . . .
.
خدایی آفریدم
و مهرورزی و عشق آموختمش
خدایی
. .نه ستیزه جو و سخت و جنگاور
. .خدایی که زن برایش نیم مرد نیست
. .و کودکان را سخت دوست می دارد
.
خدایی برای دست های تنهاییم . .
.
کسی چه می داند؟
کاین هزاران هزار دانه برچینِ چون من،
. . .خدایانشان کیست آیا؟
. . .خدایانشان چیست؟
.
من بی سرانجام گشتم
. ..و بی انتها
. . .خدای خودم رافریدم . . .
.
هوا را نَه،
لجنزاری را نفس می کشم
.
درخت بزرگ
جوانه ها و برگ های نوشکفته اش را به مرداب می افکند
.
هوا را نه،
تعفن لاشخورها را نفس می کشم
.
نه با قوها
که با کلاغ ها همساز می شوم ؛
سکوت موهبتی بود فراموش شده
. . . . . . . . . . . . . . . . . خاموش
.
به که پناه بَرَم ؟
آسمان را نگریستم :
کسی نشسته بود آنجا، سیگار می کشید
. . . و حلقه های نرم دود بود که نرم می رفتند
. . . امید . .
. . . . آه
. . امید . . .
.
هوا را نه،
. . . . غریبه
. تلاشی اجساد برگ ها را
. . دود می کنم
هوا را نه،
.. . . خدا را
. ... فوت می کنم
.




