.
آهی بکش
زخمی بزن
شعری به زمزمه بخوان
. . بشکن سکوت را
.
این بوسه های حبابی ات گم می شوند
از جای زخم و کبود بر تنم، اما، شادی شکفته است !
.
برگو
شلاق گفته هایت بهتر از زندان سکوت است
آواز کن برایم مرد
.
.
کاش یک بار تو می ترسیدی
تآرامت می کردم
می فهماندمت که: چیزی نیست
رام باش
آرام باش
.
کاش این بار تو بمیری
تا بدمم درونت
دوباره از نو خلقت کنم
و بخوانم به گوشت که:
باش
.
کاش این بار، تو، من شوی
تا بفهمانمت که بی اخم هم می شود
کاش . . .
.
عکس از: خودم
.
تند تند حرف هایت را می بلعی
فکر هایت را خط می زنی
سنگسار می کنی خود را . . .
.
در انتظار آتش، از ترس
از حیرانی گناه های احتمالی، دعا گویان، مویه زنان، هماره توبه کنان
.
جانا
لذت گناه هنوز . .
لای سپید تیز دهان تو، می بینمش، که قهقهه می زند
.
بگذار
این بار رها کن
با هم، بیا “معصیت” کنیم
و بخندیم این بار
.
خدایان ما، هماره، مدام، به گناه تاخته اند
امـــــــــــا، مــــــــن، امـــــــــــروز
از جــنـــــس گـنـــــــــــــاه خالــصـــــــــم
نه آتش؛ نه خاک؛ نه آب و نه باد.
همه؛ در هم آمیخته و آلوده . . .
.
نفس بکش مرا
نفس گناه آلوده بهتر از مرگ است . .
.
.
گره خورده تن هایمان به آغوش تنگ کاناپه
شب
کمی آهسته تر زیبا
.
می ترسم
و به ابرها فکر می کنم
. به نم بازوهایت
. و چشم های دریاییت . . .
.
میان ابر تنت پنهان می شوم
صدایت می کنم
نکند گم شویم
فرار می کنم
.
آرام باش
آرام، ولی وحشی
آن گونه که دوست می دارم واژۀ مرد را
.
شب است
اما همه چیز برق می زند
صورتم را
. جایی میان نرمی گوش و سینه ات پنهان می کنم
.
نگاهم کن
.
نکند پرتاب شوم از میان ابر خیس تنت
.
آرام باش
.
میان فریادهای من
هیچ نگو
حتی نه دوستت می دارم
.
دیوانه ام کن
بگذار درد بکشم
و میانۀ راه
بلند بلند بخندم
.
می ترسم
فرار می کنم
باز می گردم
تو آرام نیستی
نمناک و طوفانی
ابر باران دار گذرنده
.
آرام باش
.
.
یادش به خیر
زمستان
دیوانه زمستان های تهران
روزگار حرف های بی سر و ته از عشق
شب های شوق
بوسه های داغ بر نیمکت های یخ زده میان برف
تند دور شدن از دستِ نگهبان پارک
و دست های عریانِ من که چسبیده به دستکش های تو . . .
.
مرد برفی
.
آب نشدی؛
نه از گرما
نه از عشق
مرا فقط طلسم یخ کرده ای
.
این روزها که نه برف می آید و نه سرما مثل قبل هاست
چه کرده ای با من
که آب نمی شوم؟
.
ریز ،
ریز
نه چونان آینه ای خرد شده
.
همچون یخ
………… ابتدای بهار
.
آه
…..عزیزترینم
.
بی آن که لذتی
………..بی آن که حس خوب
………..………..……….. رضایتی
چون حفره ای تهی
محض تو، محض مردانگی، محض خیال . . !
.
بگذار
…….. ما را بهار
…….……….. جوانه زند
.
بادی
……….. مگر
………..……….. جدایمان کند
.
………..خاکی
…………..……..تگرگی
………...………..………. روییدنی
شاید . .
.
.
این نفس های مرگ بار
آه
خوابم میآید
مرگ مگر چه بود که ترس نه، که اندهی بی پایان داشت؟!
.
هر روز
بی شکّ مرگ ستاره ها برخاسته ایم
.
و به امید
پر شکّ هست شدن هزارانشان امشب . . .
.
.
به گوشم غمی زمزمه می کنی
زخمت را به خنده گرفته ام
.
مشو، متأسفم، خشمگین
داده اند واژه ها به گوشهایم نظم را از دست . .
.
فرق صحیح و غلط را
. . آیا
. . . تو می توانی اَم گفت ؟
.
بنگر به خنده های دروغینم :
خط کنار لبانم امضای خوشبختی نیست
.
اینجا من و دروغ با هم تو می گوییم . .
. . با هم هماره می خندیم
. . با هم، همه، حماقتهایمان را مدام می بالیم
.
شرمنده
نظم واژه ها
ساختار زبان
همه در بی قانونیِ ذهن من غرقند
.
فرق میان حس نگاه تو وان غریبه
. . . .نیز . . .




