.
از آسمان
. . . . خنک و سپید
. . . . بی نهایت اسپرم، بر زمین
که در سکوت
. . . . در انتظار بارور شدن
در سکون
.
.
چهار پنج ماه دیگر
. . . . . . . زایمان زمین است
.
.
خاطره چون باد
و اشک
موج، موج
. . شلاق می زنند
.
هر چه شیرین تر
. . دردناک تر
یا برعکس . . .
.
.
بافته ی موهایم را باز می کنم
موج می زنم در باد
.
دختری می شوم تازه بالغ
شرم زده از برآمدگی های تازۀ زنانه
.
موهایم شانه می شود لای نگاهت
فکرت را می خوانم
دستهایت که بر هم می فشاری . .
.
می دوم از پیشت
حسودت می کنم
پَسَت می زنم
باز جلو می کشم
.
موهایم را می بافی
نفس هایت به شماره می افتند
می شمارمشان
.
غرق نشوی در فکرهای زیبا . . !
.
.
.
.
حالی
دوباره
با دست های جویده ناخن
میان صفحه های سیاه- سپید، نت؛
چقدر ناکوک بود
بعدِ این همه . . .
.
های
چه خوب نیست هیچ در این شهر
چه می ترسم
از هیبت رؤیاهای شوم ذهن پریشان
و پشت دخترکی سرخوش و عاشق پیشه، پنهان
.
کاش کولی ها از کوچه پس کوچه های شهر گذر می کردند
تا سازم را بغل کنم و بدوم دنبالشان
.
بی شانه
بی ساعت
بی ترس
همیشه بی نگران
.
و نه دنبال هیچ
و نه دنبال (. . .)
دیوانه . . . دیوانه . . . سرگشته . . . پریشان
.
کسی نامم را نداند . . . نخواندم . .
.
کجاست پس راه خروج از این شهرِ بی مکان ؟
.
دو
دو
خرداد
دو
دو
سه
هفتاد و شش
هشتاد و هشت
دو
.
.
هیچ
هشتاد و نه
هیچ
هیچ
…
.
در روزگار صلوات خوانانِ دزد
پیرزنی کم سن و سال؛ دخترکی ملول، خموده، سر به زیر؛ یا مادری به هزار کودک آویخته ام خواندند . .
.
دوست داشته هایم را لای کاغذهای مچاله
به سطل می سپرم
.
هر روز
با هر خبر . .
.
خورشید را، عاقبتی سرد، ورق می زند
ابرها،
پر شوم،
اضطرابِ صبحند
.
.
ما در کلاس
درد را مدام هجی می کنیم
مردن هزار بار صرف می شود
.
و عشق و پرواز و زندگی… چه؟ چه گفتی باز؟
.
این روزگاران، روزگاران عجیبی ست
ما رنج کشیدگانِ سختِ تاریخیم
بگذشته از تمامی دردهای ناتمام
.
آه
خورشید
خورشید
آه
گرمای کنو
نی ات عشق است . .





