• ۲۸ آذر ۱۳۹۰ | شرح حال, شعر | بدون نظر

    .

    آهی بکش

    زخمی بزن

    شعری به زمزمه بخوان

    .                      . بشکن سکوت را

    .

    این بوسه های حبابی ات گم می شوند

    از جای زخم و کبود بر تنم، اما، شادی شکفته است !

    .

    برگو

    شلاق گفته هایت بهتر از زندان سکوت است

    آواز کن برایم مرد

    .

    Photograph Legs by sararichardsonphoto on 500px
    عکس از: http://500px.com/photo/3823659
    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۵ خرداد ۱۳۹۰ | شرح حال | ۲ نظر

    .

    ببینم

    تا به حال گریسته ای؟

    آن گونه وحشی و دیوانه که نفست،   جایی،    گیر  کند؟

    که تمام جانت از چشم ها غلت بزند و از چانه سقوط کند؟

    .

    چه کارت کنم که آن گونه شوی؟

    چه کارم کنم؟

    http://imghost.1x.com/42138.jpg

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ | شرح حال, شعر | ۵ نظر

    .

    کاش یک بار تو می ترسیدی

    تآرامت می کردم

    می فهماندمت که: چیزی نیست

    رام باش

    آرام باش

    .

    کاش این بار تو بمیری

    تا بدمم درونت

    دوباره از نو خلقت کنم

    و بخوانم به گوشت که:

    باش

    .

    کاش این بار، تو، من شوی

    تا بفهمانمت که بی اخم هم می شود

    کاش . . .

    .mon-amour

    عکس از: خودم

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۷ اسفند ۱۳۸۹ | شرح حال | یک نظر

    .

    شمع آورده ای

    و شراب

    .

    .

    لای دانه دودهای سیگار برگ وحشی  ات . . .

    گم می شویم

    .

    میان موج موج موهای من

    میان بی انتهای چشم های تو

    .

    میان بوسه های من

    نوازش غریب دست های تو

    .

    غرق می شوی

    مست می شوم

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۲ آذر ۱۳۸۹ | شرح حال, شعر | ۱۰ نظر

    .

    یادش به خیر

    زمستان

    دیوانه زمستان های تهران

    روزگار حرف های بی سر و ته از عشق

    شب های شوق

    بوسه های داغ بر نیمکت های یخ زده میان برف

    تند دور شدن از دستِ نگهبان پارک

    و دست های عریانِ من که چسبیده به دستکش های تو . . .

    .

    مرد برفی

    .

    آب نشدی؛

    نه از گرما

    نه از عشق

    مرا فقط طلسم یخ کرده ای

    .

    این روزها که نه برف می آید و نه سرما مثل قبل هاست

    چه کرده ای با من

    که آب نمی شوم؟

    .

    meltem

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۸ آبان ۱۳۸۹ | شرح حال | ۱۵ نظر

    .

    سخت  می باید شدن

    به سرزمین مردانِ مرد- دوستِ  مرد- خدا

    .

    گاهی خرده های ریخته ام را با غصه جمع می کنم

    و دست روی تَرَک هایم می گذارم

    نشکند تا

    نبیندش کسی…

    .

    وحشیِ وجودم را پنهان کرده،

    دروغِ “زنی سخت جدی” ام

    .

    و مرد، دوست ندارد دخترانه- زنانه های من را ببیند

    .

    از خدا- مَرد طلاق گرفته ام

    نفرین شده زنی دیوانه

    میان انبوه ماشین ها

    به پرسه زنی، می دوم

    .

    روی پل های عابر تاریک

    تند تند از مرد دور می شوم

    و نگاه ها از چشم های راننده های تاکسی می دزدم

    .

    انگار عجیب جانوری به سرزمین مردان ام

    .

    حرف هایم را بلند می زنم

    بغض ها و خشم ها را می بلعم

    بی توجهی

    بی احترامی

    .

    تو که هستی؟

    مرد؟

    مرد ایرانی؟

    .

    .

    خانه می رسم

    و پدر

    بابا

    پدر . . .

    .

    ..

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۶ شهریور ۱۳۸۹ | شرح حال, کوتاه نوشته‌هام | ۷ نظر

    .

    عشق را

    .          . مورد – مورد

    .          . .          . می شمارَد

    .

    شمارش دوست داشتن

    .                   . بسی

    .          . .          . ساده تر است

    .

    کاش

    .     . گاهی

    .          . ای کاش

    .                . عددها میان حرف و نگاه هایمان گم می شد .

    the girl with the balloon

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۴ مرداد ۱۳۸۹ | شرح حال, هیچ | ۶ نظر

    .

    .

    حالی

    دوباره

    با دست های جویده ناخن

    میان صفحه های سیاه- سپید، نت؛

    چقدر ناکوک بود

    بعدِ این همه . . .

    .

    های

    چه خوب نیست هیچ در این شهر

    چه می ترسم

    از هیبت رؤیاهای شوم ذهن پریشان

    و پشت دخترکی سرخوش و عاشق پیشه، پنهان

    .

    کاش کولی ها از کوچه پس کوچه های شهر گذر می کردند

    تا سازم را بغل کنم و بدوم دنبالشان

    .

    بی شانه

    بی ساعت

    بی ترس

    همیشه بی نگران

    .

    و نه دنبال هیچ

    و نه دنبال (. . .)

    دیوانه . . . دیوانه . . . سرگشته . . . پریشان

    .

    کسی نامم را نداند . . . نخواندم . .

    .

    کجاست پس راه خروج از این شهرِ بی مکان ؟

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati