.
آهی بکش
زخمی بزن
شعری به زمزمه بخوان
. . بشکن سکوت را
.
این بوسه های حبابی ات گم می شوند
از جای زخم و کبود بر تنم، اما، شادی شکفته است !
.
برگو
شلاق گفته هایت بهتر از زندان سکوت است
آواز کن برایم مرد
.
.
ببینم
تا به حال گریسته ای؟
آن گونه وحشی و دیوانه که نفست، جایی، گیر کند؟
که تمام جانت از چشم ها غلت بزند و از چانه سقوط کند؟
.
چه کارت کنم که آن گونه شوی؟
چه کارم کنم؟

.
کاش یک بار تو می ترسیدی
تآرامت می کردم
می فهماندمت که: چیزی نیست
رام باش
آرام باش
.
کاش این بار تو بمیری
تا بدمم درونت
دوباره از نو خلقت کنم
و بخوانم به گوشت که:
باش
.
کاش این بار، تو، من شوی
تا بفهمانمت که بی اخم هم می شود
کاش . . .
.
عکس از: خودم
.
یادش به خیر
زمستان
دیوانه زمستان های تهران
روزگار حرف های بی سر و ته از عشق
شب های شوق
بوسه های داغ بر نیمکت های یخ زده میان برف
تند دور شدن از دستِ نگهبان پارک
و دست های عریانِ من که چسبیده به دستکش های تو . . .
.
مرد برفی
.
آب نشدی؛
نه از گرما
نه از عشق
مرا فقط طلسم یخ کرده ای
.
این روزها که نه برف می آید و نه سرما مثل قبل هاست
چه کرده ای با من
که آب نمی شوم؟
.
.
سخت می باید شدن
به سرزمین مردانِ مرد- دوستِ مرد- خدا
.
گاهی خرده های ریخته ام را با غصه جمع می کنم
و دست روی تَرَک هایم می گذارم
نشکند تا
نبیندش کسی…
.
وحشیِ وجودم را پنهان کرده،
دروغِ “زنی سخت جدی” ام
.
و مرد، دوست ندارد دخترانه- زنانه های من را ببیند
.
از خدا- مَرد طلاق گرفته ام
نفرین شده زنی دیوانه
میان انبوه ماشین ها
به پرسه زنی، می دوم
.
روی پل های عابر تاریک
تند تند از مرد دور می شوم
و نگاه ها از چشم های راننده های تاکسی می دزدم
.
انگار عجیب جانوری به سرزمین مردان ام
.
حرف هایم را بلند می زنم
بغض ها و خشم ها را می بلعم
بی توجهی
بی احترامی
.
تو که هستی؟
مرد؟
مرد ایرانی؟
.
.
خانه می رسم
و پدر
بابا
پدر . . .
.

.
عشق را
. . مورد – مورد
. . . . می شمارَد
.
شمارش دوست داشتن
. . بسی
. . . . ساده تر است
.
کاش
. . گاهی
. . ای کاش
. . عددها میان حرف و نگاه هایمان گم می شد .

.
.
حالی
دوباره
با دست های جویده ناخن
میان صفحه های سیاه- سپید، نت؛
چقدر ناکوک بود
بعدِ این همه . . .
.
های
چه خوب نیست هیچ در این شهر
چه می ترسم
از هیبت رؤیاهای شوم ذهن پریشان
و پشت دخترکی سرخوش و عاشق پیشه، پنهان
.
کاش کولی ها از کوچه پس کوچه های شهر گذر می کردند
تا سازم را بغل کنم و بدوم دنبالشان
.
بی شانه
بی ساعت
بی ترس
همیشه بی نگران
.
و نه دنبال هیچ
و نه دنبال (. . .)
دیوانه . . . دیوانه . . . سرگشته . . . پریشان
.
کسی نامم را نداند . . . نخواندم . .
.
کجاست پس راه خروج از این شهرِ بی مکان ؟
.




