.
تند تند حرف هایت را می بلعی
فکر هایت را خط می زنی
سنگسار می کنی خود را . . .
.
در انتظار آتش، از ترس
از حیرانی گناه های احتمالی، دعا گویان، مویه زنان، هماره توبه کنان
.
جانا
لذت گناه هنوز . .
لای سپید تیز دهان تو، می بینمش، که قهقهه می زند
.
بگذار
این بار رها کن
با هم، بیا “معصیت” کنیم
و بخندیم این بار
.
خدایان ما، هماره، مدام، به گناه تاخته اند
امـــــــــــا، مــــــــن، امـــــــــــروز
از جــنـــــس گـنـــــــــــــاه خالــصـــــــــم
نه آتش؛ نه خاک؛ نه آب و نه باد.
همه؛ در هم آمیخته و آلوده . . .
.
نفس بکش مرا
نفس گناه آلوده بهتر از مرگ است . .
.