• ۱۸ آذر ۱۳۸۹ | هیچ | Comments Off

    .

    دارد درون خودش سقوط می کند

    دار می زند خود را

    با گاز، خفه می کند

    از درد رگ های دستانش

    بی تاب می شود . . .

    .

    آرام ندارد

    دیوانه می شود

    دارد شکنجه می شود

    از لای ذهن، صدای ضجه . . .

    می شنوی؟

    grieving-angel-statue

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۲ آذر ۱۳۸۹ | شرح حال, شعر | ۱۰ نظر

    .

    یادش به خیر

    زمستان

    دیوانه زمستان های تهران

    روزگار حرف های بی سر و ته از عشق

    شب های شوق

    بوسه های داغ بر نیمکت های یخ زده میان برف

    تند دور شدن از دستِ نگهبان پارک

    و دست های عریانِ من که چسبیده به دستکش های تو . . .

    .

    مرد برفی

    .

    آب نشدی؛

    نه از گرما

    نه از عشق

    مرا فقط طلسم یخ کرده ای

    .

    این روزها که نه برف می آید و نه سرما مثل قبل هاست

    چه کرده ای با من

    که آب نمی شوم؟

    .

    meltem

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati