.
دارد درون خودش سقوط می کند
دار می زند خود را
با گاز، خفه می کند
از درد رگ های دستانش
بی تاب می شود . . .
.
آرام ندارد
دیوانه می شود
دارد شکنجه می شود
از لای ذهن، صدای ضجه . . .
می شنوی؟

.
یادش به خیر
زمستان
دیوانه زمستان های تهران
روزگار حرف های بی سر و ته از عشق
شب های شوق
بوسه های داغ بر نیمکت های یخ زده میان برف
تند دور شدن از دستِ نگهبان پارک
و دست های عریانِ من که چسبیده به دستکش های تو . . .
.
مرد برفی
.
آب نشدی؛
نه از گرما
نه از عشق
مرا فقط طلسم یخ کرده ای
.
این روزها که نه برف می آید و نه سرما مثل قبل هاست
چه کرده ای با من
که آب نمی شوم؟
.




