• ۱۸ آبان ۱۳۸۹ | شرح حال | ۱۵ نظر

    .

    سخت  می باید شدن

    به سرزمین مردانِ مرد- دوستِ  مرد- خدا

    .

    گاهی خرده های ریخته ام را با غصه جمع می کنم

    و دست روی تَرَک هایم می گذارم

    نشکند تا

    نبیندش کسی…

    .

    وحشیِ وجودم را پنهان کرده،

    دروغِ “زنی سخت جدی” ام

    .

    و مرد، دوست ندارد دخترانه- زنانه های من را ببیند

    .

    از خدا- مَرد طلاق گرفته ام

    نفرین شده زنی دیوانه

    میان انبوه ماشین ها

    به پرسه زنی، می دوم

    .

    روی پل های عابر تاریک

    تند تند از مرد دور می شوم

    و نگاه ها از چشم های راننده های تاکسی می دزدم

    .

    انگار عجیب جانوری به سرزمین مردان ام

    .

    حرف هایم را بلند می زنم

    بغض ها و خشم ها را می بلعم

    بی توجهی

    بی احترامی

    .

    تو که هستی؟

    مرد؟

    مرد ایرانی؟

    .

    .

    خانه می رسم

    و پدر

    بابا

    پدر . . .

    .

    ..

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati