.
سخت می باید شدن
به سرزمین مردانِ مرد- دوستِ مرد- خدا
.
گاهی خرده های ریخته ام را با غصه جمع می کنم
و دست روی تَرَک هایم می گذارم
نشکند تا
نبیندش کسی…
.
وحشیِ وجودم را پنهان کرده،
دروغِ “زنی سخت جدی” ام
.
و مرد، دوست ندارد دخترانه- زنانه های من را ببیند
.
از خدا- مَرد طلاق گرفته ام
نفرین شده زنی دیوانه
میان انبوه ماشین ها
به پرسه زنی، می دوم
.
روی پل های عابر تاریک
تند تند از مرد دور می شوم
و نگاه ها از چشم های راننده های تاکسی می دزدم
.
انگار عجیب جانوری به سرزمین مردان ام
.
حرف هایم را بلند می زنم
بغض ها و خشم ها را می بلعم
بی توجهی
بی احترامی
.
تو که هستی؟
مرد؟
مرد ایرانی؟
.
.
خانه می رسم
و پدر
بابا
پدر . . .
.











