• ۴ مرداد ۱۳۸۹ | شرح حال, هیچ | ۶ نظر

    .

    .

    حالی

    دوباره

    با دست های جویده ناخن

    میان صفحه های سیاه- سپید، نت؛

    چقدر ناکوک بود

    بعدِ این همه . . .

    .

    های

    چه خوب نیست هیچ در این شهر

    چه می ترسم

    از هیبت رؤیاهای شوم ذهن پریشان

    و پشت دخترکی سرخوش و عاشق پیشه، پنهان

    .

    کاش کولی ها از کوچه پس کوچه های شهر گذر می کردند

    تا سازم را بغل کنم و بدوم دنبالشان

    .

    بی شانه

    بی ساعت

    بی ترس

    همیشه بی نگران

    .

    و نه دنبال هیچ

    و نه دنبال (. . .)

    دیوانه . . . دیوانه . . . سرگشته . . . پریشان

    .

    کسی نامم را نداند . . . نخواندم . .

    .

    کجاست پس راه خروج از این شهرِ بی مکان ؟

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۳۰ تیر ۱۳۸۹ | شعر | بدون نظر

    ریز ،

    ریز

    نه چونان آینه ای خرد شده

    .

    همچون یخ

    ………… ابتدای بهار

    .

    آه

    …..عزیزترینم

    .

    بی آن که لذتی

    ………..بی آن که حس خوب

    ………..………..……….. رضایتی

    چون حفره ای تهی

    محض تو، محض مردانگی، محض خیال . . !

    .

    بگذار

    …….. ما را بهار

    …….……….. جوانه زند

    .

    بادی

    ……….. مگر

    ………..……….. جدایمان کند

    .

    ………..خاکی

    ………..……..تگرگی

    ………...………..………. روییدنی

    شاید . .

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati