.
.
حالی
دوباره
با دست های جویده ناخن
میان صفحه های سیاه- سپید، نت؛
چقدر ناکوک بود
بعدِ این همه . . .
.
های
چه خوب نیست هیچ در این شهر
چه می ترسم
از هیبت رؤیاهای شوم ذهن پریشان
و پشت دخترکی سرخوش و عاشق پیشه، پنهان
.
کاش کولی ها از کوچه پس کوچه های شهر گذر می کردند
تا سازم را بغل کنم و بدوم دنبالشان
.
بی شانه
بی ساعت
بی ترس
همیشه بی نگران
.
و نه دنبال هیچ
و نه دنبال (. . .)
دیوانه . . . دیوانه . . . سرگشته . . . پریشان
.
کسی نامم را نداند . . . نخواندم . .
.
کجاست پس راه خروج از این شهرِ بی مکان ؟
.










