• ۵ دی ۱۳۸۷ | شعر | بدون نظر

    گاه گاهی در آغوشت

    احساس می کنم دو حیوانیم

    فارغ از حس دیگری، من و تو

    تنها به تن یکدگر نیازمندیم

    گاه گاهی بوسه هات بی معنی ست

    فارغ است از تفکر و احساس

    شایدم حس من است این همه،

    نه؟

    حس من، فکر منست که بی معناست

    گفته ای که دوستم می داری

    قدر آن عروسک پارچه ای اَت

    گفته ام که چقدر است این همه، آه؟

    گفته ای که کم است و شیرینَست !

    گاه گاهی در آغوش تو هستم من

    خیره در چشم های یکتایت

    غرق در حس نیاز و حریص

    به شنیدنِ جمله های زیبایت

    گوش کن مرد خیال من،

    بشنو

    حس تو، دروغ گو نیست

    پس نگو که دوستم می داری

    چرا که کنون زمانِ راست گوییست.

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲ دی ۱۳۸۷ | شعر | بدون نظر

    های پسرک

    دستهام را بگیر

    تا رو به زوال نرفته ام هنوز

    پوستم از رسیدگی در آستانه ی شکافتن است و من،

    انار سرخی ام در انتظار دستهای تو

    های پسرک

    دستم را بگیر که سنگینم از حس بلوغ تازه ای درون رگ هام

    لبانم را ببوس که از التهاب، چون خونِ سرخ

    چون شقایق پرپری ست

    های پسر جان

    پسرک

    دستم را بگیر

    بگذار تا نرم روی پوستت بخزم

    بگذار چیزی را نشانت بدهم :

    چیزی از درون خودم، برای تو .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲۸ آذر ۱۳۸۷ | شعر | بدون نظر

    سبک می‌دوی

    دور می‌شوی

    من هاج و واج

    مانده بر راه که :

    باید دوید آیا؟

    یا که آهسته کاوید؟

    یا ایستاد؟

    سبک می‌دوی

    دور می‌شوی

    من با بخاری به چشم‌هام

    حالیا

    وقت رفتن است..

    می‌روی

    رفته‌ای دگر

    رفته‌ای و من

    گیج

    مانده سرگشته بر راه . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • بلور وجودت در آغوشم سخت شکستنی ست

    باید مراقب ترک هات باشم . . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۷ آذر ۱۳۸۷ | شعر | بدون نظر

    آویزان می شوم از آستینت

    از دست هات

    و تو می روی چون من کافی نبوده ام،

    و نخواهم بود

    می روی

    و

    نگاه من

    آویز می شود به جای پات . . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • باز زمان برداشت رسیده،

    چنگکِ خاطرات،

    ذهنم را می خراشد . .

    من هنوز پی ِ محبتم . . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati