بارها تو را در آسمان هفتم چیده ام
و هر بار،
سُر خورده ای از میان دستهام
بارها نگات را از میان جمع دزدیده ام
و هر بار،
بهتر کسی بوده لایق چشمهات
هزار صدای گم شده با من حرف می زنند
و تو،
همیشه انگار هیچ کدامشان نبوده ای
افسوس
افسوس
هزار کودک ناآرام درون تو منتظرند و هزار گهوارۀ آرام در درون من
و تو،
همیشه خودت تمامشان را نابود کرده ای
هیهات عزیزکم
هیهات
سبک آغوش من برای سنگینیِ بار غمهات کافی نیست
باز از لای انگشتهام سُر می خوری
باز چون شکارچی ای سویت پریده ام
باز مثل شکار جوانی از من گریخته ای
بازی تمام کن عزیزکم
تمام کن
من بین این همه،
با تو حرف می زنم . .













