بارها در آغوشت
تو را پرستیده ام
بارها نماز خوانده ام میان دست هات
لبانم روی پوستت نفس کشیده ،
تجربه کرده عشق را
بارها در آغوشت
تصمیم های تلخ گرفته ام
بارها
همه چیز را فراموش کرده ام
دست هام روی سینه ات راه می روند
و من
بی دردسر
تو را می پرستم
هنوز هم می بوسمت در سکوت عشق بازی گرممان
پوستت خیس می شود
و من پی ِ بوی تو بر اندامت بالا و پایین می روم
چشمهام را می بندم
دستهام تو را حس می کند و من
تو را باز می پرستم. . .











