صدام که می زنی بال می کشم
دستم را بگیر تا هنوز دور نرفته ام . . .

یک عشق
یک دوست
یک لحظه
یک لبخند
من پاهای لاغرت را که دنبالم می آمدند
به یاد دارم
یک شهر
یک احساس
یک نگاه
یک لبخند
و آن همه احساس شاعرانه را
که تقسیم می کردی با من
یک اتفاق
یک جدایی
یک فراموشی
هزار تا دروغ
دور می شوی از من
خودم را عقب می کشم
یک احساس
یک قطره اشک
یک حس تازه
یک لبخند
.
.
.
نه
جلو نیا
برگرد
می خوام فراموشت کنم




