• ۲ اسفند ۱۳۸۵ | شعر | بدون نظر

     

    حرف که می زنم کلمه ها می افتند جلوی پایم

    سالهاست

    سالها …

    آنقدر شده حالا که دارم دفن می شوم زیر آن همه حرف

    یک راه مانده فقط

    یک راه

    که حرف های گذشته را تند و تند ببلعم


     

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲۹ بهمن ۱۳۸۵ | شعر | بدون نظر

     

    همیشه همین طور است

    کمک که می خواهی ، فرار می کنند

    به پوچی که می رسی ،

    بی اهمیت که می شود همه چیز برایت ،

        همه ترکت می کنند .

    قبل ها کمک می خواستم با امید

    حالا فقط تقلا می کنم

    بی هدف می خورم ، می خوابم ، می خندم

          و زندگی می کنم

    درس می خوانم

    که بروم سر ِ کار و مستقل شوم

    و شاید روزی ازدواج کنم

    و یکی دو تا بچه بیاوریم

    و بزرگشان کنیم

    و آن ها ازدواج کنند   شاید

    و من خواهم مرد روزی

    روی رختخواب یا مبل

    یا پشت فرمان

    یا وقتِ خوردن آب

    یا زیر دست جراح در اتاق عمل

    و بعد چه ؟

    “بعد ، عذاب کارهای بدت را خواهی دید اگر بیشتر از خوب ها باشد”

    احمقانه است

                      نه ؟

    یا داستان مردی افتادم که کارهای بد و خوبش هم اندازه بود

    مرد ، مورچه ای را از آب بیرون آورد

                         و به بهشت رفت

     

    نتیجه اخلاقی :

    اگر نمی خواهید مدام در آتش بسوزید ، کارهای خوب کنید تا به بهشت بروید

     

    نتیجه غیر اخلاقی :

    در هر حال ، من پوچ ِ پوچ شده ام


     

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲۲ بهمن ۱۳۸۵ | شعر | بدون نظر

     

    می گویی سلام و شرط می بندم که می دانی این پشت ، دیوانه می شوم

    بهانه می گیری که “تشنه ام”

    محل نمی گذارم

    مادر می فرستد دنبال آب

    از لای پرده های پُر چین خیره می شوم به تو که بی تاب ، چشم می گردانی

    آب می خوری ؟

    این پا و آن پا می کنی

    سلام می رسانی به همه و به من !؟

     

     

     

     

     

     

     

    نفسم را رها می کنم لنگه ی در که چفت می شود

    انگار داشت خفه ام می کرد هُرم نفس های تو

    تنگِ آب و لیوان آبِ پر مانده روی طاقچه

    می روم زیر پتو

    خواب گل می بینم و باغ و بادبادک

     

    خداحافظ مردِ کوچک . . . !

     


     

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۵ بهمن ۱۳۸۵ | شعر | بدون نظر

     

    شب و ماه و من و دیوار و کمد

    و نفس های آرام آسمان که قلقلکم می داد

    و سوز سرد و داغیِ پتو و بی تحملی و انتظار . . .

     

    فرار ِ از کابوس


     

     

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۳ بهمن ۱۳۸۵ | شعر | بدون نظر

     

    خون می چکد از همه جا

    از سرهاشان

    از دست هاشان

    محرم است و انگار همه از این حادثه فقط خون فهمیده اند

    گوسفند سر می برند

    تقلا می کند

    خون چه فواره می کند به صورت او

    زمین لکه دار شده جا به جا

    اسفند دود می کنند

    قمه می زنند

    علم بلند می کنند

    واقعا کربلا یعنی چه ؟

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    خون می چکد از سرهاشان

    لباس هاشان پر از گِل است

    باند بسته اند

    حالم به هم می خورد از بوی دود و خون و گوشت سوخته

    سر ِ گوسفند در دست یکی ست

    بیچاره

    حالم دارد به هم می خورد

    نفسم را حبس می کنم مبادا که بغضم بترکد

    مهم نیست که چه شد ، چرا آخر ؟

    مهم همان نبرد پر از خون و شمشیرست

    این کربلاست

    این

    همین


    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati