.
ای درد
چرا صدای مرگ می دهی؟
.
.
بر جای بوسه دانه های سپید :
. . . . علف های هرزه
.
این عشق که بر دیوار اتاقتان قاب شده
. . . . . پس چیست؟
.
.
کرد امواج ناخوشی خواهد آواره مرد را خاموش
.
دامن کشان
. . به پای زمین
. . . چرخیده ایم . . .
.
.
ای درد
چرا صدای مرگ می دهی؟
.
.
بر جای بوسه دانه های سپید :
. . . . علف های هرزه
.
این عشق که بر دیوار اتاقتان قاب شده
. . . . . پس چیست؟
.
.
کرد امواج ناخوشی خواهد آواره مرد را خاموش
.
دامن کشان
. . به پای زمین
. . . چرخیده ایم . . .
.
نوشته شده توسط admin در ۱۱:۱۵ ب.ظ





۳۰ دی, ۱۳۸۸ در ۱۱:۳۴ ب.ظ
تجربه جالبیه…شاید به خاطر استرس دم پرواز نمی تونم تمرکز کنم رو مفهوم شعرت…نمی دونم…اما خیلی راز گونه شده…با اینهمه تجربه تازه ات تو واژه پردازی برام جذاب بود…
.
.
دلم تنگ شده بود واسه اینجا
۳۰ دی, ۱۳۸۸ در ۱۱:۴۴ ب.ظ
منم امین…
منم دلم تنگ شده
۲ بهمن, ۱۳۸۸ در ۱۲:۵۷ ق.ظ
سلام
تو رو جون هر کی دوس داری یکم از مرگ و غم و شکستن و نابودی تیرگی و این صحبتا بیا بیرون. می دونم البته که حق داری و داریم که اینجوری باشیم. اما حقمون هم هست که شاد باشیم.
:)
۲ بهمن, ۱۳۸۸ در ۶:۴۵ ب.ظ
خیلی سخته برام.. راحت نمی توان شدن از فکرهای دیوانه نیکی
اما
حقمون هم هست که شاد باشیم
:۰)