.
اما
کدامین خیال است که نیم شب ها مرا از خواب، تا پای پنجره می کشد
تا دنبال ماه بگردم
به نرده ها زل بزنم
نیم- تاریکِ شب را کمی نگاه کنم
یا خسته، بی نتیجه، باز، زیر پتو بخزم
.
چه کسی فکر می کرد که لذت درد را با تو حس کنم
و روزی هزار بار
از آرزوی درد بر خود بلرزم . .
.
آه
آرزوی شیرینم
من را هزار باره بخوانی کاش
.
دیرگاهیست
. . . . . . . که بی بوی خیال تو در خواب گم شدم . . .
.











۲۹ اردیبهشت, ۱۳۸۸ در ۷:۳۸ ب.ظ
.
.
.
.
دلم به بوی تو آغشته است
.
.
.
تاتا! شمس لنگرودی بخون…کتاب نتهایی برای بلبل چوبی
.
.
.
حس می کنم دیگه وقتشه تا لایه های عمیق تری رو تو شعرت تجربه کنی…گذار از شعر تک محور به شعر چند محوری
۱ خرداد, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۸ ب.ظ
بعضی وقت ها آدم حرفی نداره که بگه. یا منتظر سر وقتش حرف بزن ه! واقعن زندگی انسان از درد ساخته شده ها!
۳ خرداد, ۱۳۸۸ در ۱۲:۱۶ ب.ظ
لذت درد
ژویسانس
مممممممممم
سلام
۵ خرداد, ۱۳۸۸ در ۷:۰۵ ق.ظ
دیشب با خودم فکر می کردم گاهی حتا غرقه شدن در ادبیات هم هستی رو تحمل پذیر نمی کنه
۲۶ تیر, ۱۳۸۸ در ۲:۱۳ ب.ظ
۳HLPzi taqjyquomlhl, [url=http://ummghtpaahfn.com/]ummghtpaahfn[/url], [link=http://mnvsfbcixbho.com/]mnvsfbcixbho[/link], http://axqcjwmumdex.com/