• ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ | شعر | ۵ نظر

    .

    اما

    کدامین خیال است که نیم شب ها مرا از خواب، تا پای پنجره می کشد

    تا دنبال ماه بگردم

    به نرده ها زل بزنم

    نیم- تاریکِ شب را کمی نگاه کنم

    یا خسته، بی نتیجه، باز، زیر پتو بخزم

    .

    چه کسی فکر می کرد که لذت درد را با تو حس کنم

    و روزی هزار بار

    از آرزوی درد بر خود بلرزم . .

    .

    آه

    آرزوی شیرینم

    من را هزار باره بخوانی کاش

    .

    دیرگاهیست

    . . . . . . . که بی بوی خیال تو در خواب گم شدم . . .

    .lost in dreams

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۸ | شعر | ۲ نظر

    .

    با چشم هایت مرا نوازش می کنی

    با نگاهت عشق بازی می کنم

    مرا نگاه کن .

    .

    با چشم هایم شکنجه ات خواهم کرد

    و تو زیر نگاه من

    از درد

    خواهی مُرد . .

    .

    نگاهم کن

    روی تنت سربازانِ نگاهم رژه می روند

    .

    آری

    در فرصت مناسب

    نگاهِ گاه گریزانت را

    اعدام خواهم کرد . .

    .

    اما

    حالا

    تو را به خدا

    فقط

    نگاهمLook at Me کن

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ | شعر | ۵ نظر

    .

    رودی را گریسته ام

    . . . . . . شب های متوالی

    آقا

    . . . آب زلال چشمه نمی خواهید؟

    .

    دشتم،

    . . . . . . سبزِ سبز

    آقا

    . . . گردش میان سبزه زار نمی خواهید؟

    .

    هوام من

    . . . . . . باز دمِ نفس های مضطربت

    جانم را چطور

    . . . . . . آقا

    . . . . . . . . . . . . جانم را نمی خواهید؟

    .sonata

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۸ | کوتاه نوشته‌هام | ۴ نظر

    .

    سکۀ چشمهات را

    .  .  .  .  .  .  .  . میان قلک نگاه من بجوی

    .

    برق نگاه من نیست این:

    .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  . طلای چشمهای توست

    .smile

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۶ اردیبهشت ۱۳۸۸ | شعر | ۳ نظر

    .

    زمان سریع می گذرد

    . . . . . . . . . من که از حسرت گریزان بودم

    . . . . . . . . . . . . . مدام خیره به خاطرات دیروزم

    به فکر قلب های سیاه خودکاری

    . . . . . . . . .که بین نوشته های من می کشیدی

    به فکر دستان باریکت

    . . . . . . . . .که لای انگشتهای گرم من می کردی

    به فکر لحظه های پر اضطراب

    . . . . . . . . .که بوسه از لبانم می دزدیدی

    .

    زمانه همین است

    . . من پیر می شوم

    . . . . تو ترس وهم آورِ چروک ها را نمی فهمی

    و نا امیدی ام را،

    . . . . . . . هر بار که در جست و جوی دست هات،

    . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . به بن بست می رسم

    .

    خیابان را

    . . . . . . . با دست هایمان در جیب، طی می کنیم

    با فاصله ای :

    . . . . . . . . . به اندازۀ روح سرد تو

    . . . . . . . . .. . . . . . نیاز پژمردۀ من

    .

    زمان سریع می گذرد

    نمی توانم مکث کردن و بازگشت

    دور می شویم

    به فاصلۀ روزها . . .

    .daydreaming

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati