.
دست هایم به قعر شب فرو می رود
سینه ام تمام تاریکی مبهم را فرو می کشد
و پستان هایم شیر می دهد ستاره های بی پناه را
.
این گونه فرار می کنم از نومیدی
با لمس شب :
. . . حسّ بمان و باش
.
این گونه لب به لب سوگند عشق می دهم و
. . . . . . . . . . . . . . . . . روی زمین پرواز می کنم
.
این گونه فراموش می کنم
افکار مشوش را
. . . . . . . . . . خاموش می کنم . . . . 











۲۵ اسفند, ۱۳۸۷ در ۶:۴۵ ق.ظ
salam. tat jan nemifahmam manzurat ra! kash tori mineweshti ke hame befahmand harfet o, enghadr pichade nabash. sade az khodat begu!
۲۷ اسفند, ۱۳۸۷ در ۷:۳۵ ق.ظ
مممممممم
جالب بود
لطف داشتی به ما
سلام
۲۷ اسفند, ۱۳۸۷ در ۹:۴۹ ق.ظ
salam
ziba bud..besiar
man ham be roozam…bia
۵ فروردین, ۱۳۸۸ در ۷:۵۰ ق.ظ
بازم خوندم بازم خوشم اومد
سال نو مبارک
سلام
۸ فروردین, ۱۳۸۸ در ۷:۲۱ ق.ظ
من از موسوی حمایت می کنم
سلام
اینجا قرار نیس به روز شه ؟
۹ فروردین, ۱۳۸۸ در ۸:۰۴ ق.ظ
زخما عمیق که میشن قیافه شو نشبیه راز می شه
سلام
۱۸ فروردین, ۱۳۸۸ در ۱:۵۳ ق.ظ
لذت می برم همیشه از زنانگی شعرهات