.
آواری از واژه ها . . .
. . . در سرم سخت آشفته بازاری ست
و نمی آیند به ورق
. . . . . . . گم می شوند زیر تکه خاطره های مبهم و گنگ
.
.
وقت می گذرانم
. . . . . ناخنهام را دخترانه،
. . . . . . . . . . سفید و سرخ رنگ می کنم و لب هام را برق شیطنتی می کشم
.
واژه ها گم می شوند زیر برق ها و جرینگ جرینگ و
. . . . . . . . . . . . . . .. . . . . . گاهی
. . . .. . . . . . . . . . . . . . . . .. . . . . . پشت چشم هام در آینه :
این زندگی من است
زندگی دخترکی در شهری سخت مردانه
که زنانگیش در رنگ لب ها و گونه ها و ناخن هاش
. . . .. . . . .. و برجستگی سینه هاش
. . . . . . . . . و موهای رنگ کرده و دلبری از مردهاش
. . . . . . . . .. . . . .. . . . . . . . . . . .. . . . . . .. . خلاصه می شود.
..
.
.
.
.
.
.
.
هر روز صبح فکر می کنم که کاش تپه سبزی بود همین اطراف
که می توانستم آزاد
. . . . . . .. . . . بدوم در آن
و گاهی غلت بزنم روی سبزینه هاش
. . . . . . . . . . . . و به کرم های خاکیش سلامی بکنم
فکر می کنم که کاش می شد
. . . . . . . . . . . . . . . .هر روز
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . موهام را رها کنم در باد
. . . . .. . . یا همین طوری
. . . . . . . . . . . . . الکی
. . . . . . . . . . . . . . . . بدوم
. . . و نشنوم که مگر تو هم می دوی آخر؟
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . چطور؟!!
.
.
رها کن
رها کن
تمام فکر من و تو امروز فرار کردن است
. . . . چنگ می زنم به سیاهی که روزهاست از آن آویخته ام
.
. . . . . . . . . . . . . . . . چنگ می زنم
.
. . . . . های
. . . . . . . . . آن بالا آیا
. . . . . . . . . . . . . . . راه فراری هست . . . ؟
.











۱۴ بهمن, ۱۳۸۷ در ۹:۳۴ ق.ظ
گذرگاه عافیت تنگ است؟
واقعاً؟
————
والا چی بگم ؟! حضرت حافظ که اینطور فرمو ده اند !
—————————————————-
سلام دوست نادیده ام دوست گرانپایه ام
ممنون که سری زدی . ممنون که برگشتی . ممنون که اطلاع دادی . منون که دوباره نوشتی . بخاطر همه چیز ممنونم . چقدراین شعرت زیباست . چقدر دردمندانه است . چه تصویر زیبایی انتخاب کرده ایی .بگذریم از اینکه بازهم با عجله نوشته ایی بگذریم از اینکه عنوانش خیلی زمخت است شبیه تیتراهای مجلات زرد . بگذریم از اینکه یک ویرایش حسابی لازم دارد . اینها همه قابل جبران است . خودم دستی به سر و رویش می کشم و انوقت است که بارها می خوانمش و لذتش را می برم . اصل جوهر شعر و درد است که در ان موج می زند . تبریک میگم.
——————————————-
نظر گذاشتن تو سایتت خیلی ساده تر و خوبتر شده . بعد این دیگه مث قبل ها سرتو درد میارم ! صبور هستی که !؟
۱۴ بهمن, ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۶ ب.ظ
خونه ی نو مبارک! چه قالب ساده و قشنگی! چی بود اون رنگ سیاه دلگیر!
————————
شرمنده من هم یکی از همان نگاه های مردانه ام!
۱۵ بهمن, ۱۳۸۷ در ۸:۳۱ ق.ظ
چشم حتما از قبلی ها چیزی ندارم متاسفانه ولی این یکی را که از دیروز تا به حال چند بار خوانده ام طوری که دلم بخواهد می چینمش و برایت می فرستم .
“و لب هام را برق شیطنتی می کشم”
خیلی قشنگه .
۱۵ بهمن, ۱۳۸۷ در ۸:۳۲ ق.ظ
سایتت خیلی مدرن تر شده خیلی . تبریک می گم.
۱۷ بهمن, ۱۳۸۷ در ۱:۱۱ ب.ظ
“دخترک” وامدار “مادری”ست که به “کودکان” “ناتمام” خود نگاهی معصومانه دارد. به نظر میرسد تدوام “مادر” و “دختر” در یک تریلوژی در شهر مردان به کودکانی جان داده ختم شوند. “دلبری” و “بیدردسر”ی در شهر مردان عادیست و جز این هم نباید انتظار داشت… و اما اکنون:
ناتمام دوفصل دارد. در تورق فصل اول زیر خاطرههای مبهم و گنگ، گم میشوم. هر چقدر وقت میگذرانم، جز برق شیطنت، زنانگی، برجستگی و دلبری چیزی پیدا نمیکنم. فصل اول، تداعی کننده موومان اول پرلود شماره ۱ ویلا لوبوس: مبهم و خاطرهانگیز است، غمانگیز، محزون و شاید هم نوستالژیک. فصل دوم رهاست و آزاد. احساس رهایی میکنم. سیلوراستاین حضوری کم رنگ دارد. جای پروانه در کنار کرم خاکی خالیست. “چنگ” زدن به سیاهی که مدتهاست از آن آویخته شده چندان “چنگ”ی به دل نمیزند، اما راه فرار شاید در موومان دوم لوبوس پیدا شود. کسی چه میداند؟… نگاههای هرزه شاید در آخرین سهگانه شسته شوند، پاک پاک، سئوال اینست: آیا راه فراری هست؟…
۱۷ بهمن, ۱۳۸۷ در ۴:۵۲ ب.ظ
واژه ها
یک یک بر سرم آوار می شوند .
و گم می شوند در های و هوی خاطرات مبهم ذهنم .
در های های پوچ ، در هوی های پوچ
و ازدهام آشفته بازارهای دورنم .
————————————————-
وقت می گذرانم ،
ناخنهام را – دخترانه-
سفید و سرخ رنگ می کنم و لب هام را برق شیطنتی می کشم
.
————————————————
ببخشید . فعلا کم اوردم ! همینقدر باشه تا بعد . می بینی که از مصالح شعر خودت استفاده کردم
۱۷ بهمن, ۱۳۸۷ در ۴:۵۶ ب.ظ
ببخشی ازدحام درست است و نه ازدهام که من نوشتم !
۱۹ بهمن, ۱۳۸۷ در ۸:۵۹ ب.ظ
روایت زنانه تو همیشه برام جذاب بوده اما…حس می کنمباید کلی در باره این شعر باهم حرف بزنیم تاتا
۲۰ فروردین, ۱۳۹۰ در ۳:۲۰ ق.ظ
من هم مثل او فکر میکنم
۲۰ فروردین, ۱۳۹۰ در ۳:۲۱ ق.ظ
کاش …………
۲۰ فروردین, ۱۳۹۰ در ۱۰:۵۴ ب.ظ
چی؟ کاش..؟!