• ۲۶ دی ۱۳۸۷ | شعر | ۴ نظر

    .

    زخمه بر سیم ها می زنم

    . . .  . . . . . . . . ناله های خونینش را . . .

    .. . چیزی در من تکان می خورد

    .

    به نگاه های معصومانۀ هزار کودکی فکر می کنم که تا کنون در من جان داده اند . .

    .

    . .

    دیوانه می شوم

    . . .. . . . و

    …………..سیم ها همچنان می لرزند

    .

    انگار کسی درونم حرف می زند

    .

    .

    . . . .. . . و من گریسته ام

    . . . . . . . . . . . . . . . . هزار بار

    . . . . .. . زیر نور ماه و در انعکاس شب تاریک

    .

    من مادر هزار کودک مرده ام

    . . مادر هزار دهان باز که در انتظار نوک پستان هایم

    . . . . . .. . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . نَگریسته اند هنوز

    .

    زنی هستم :

    . . . . . . . . . بی دردسر

    .

    . . . . . . در آغوش پر شهوت مردها . . .

    .

    .

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۸ دی ۱۳۸۷ | کوتاه نوشته‌هام | ۳ نظر

    here_with_me

    در حسرت چشم هات

    امشب دوباره خواب ستاره می بینم . . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۴ دی ۱۳۸۷ | شعر | یک نظر

    قطره قطره احساس می چکد از نوک سینه هام

    بر خاک محبتی که کاشته ام پاهام را در آن

    شبی طولانی ست؛

    و من از حس رویشی مداوم و ساکت لبریز گشته ام

    بی نیاز از باران تو،

    بی نیاز از آفتاب نگاه روشنت،

    غرق خیال مبهمی،

    سبز می شوم

    اندام من جوانه های رویش پنهانی را تحمل می کند

    که تو را از درون خودش بیرون رانده ست

    یگانه می شوم

    آری

    آری

    فراموشم کن . . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۵ دی ۱۳۸۷ | شعر | بدون نظر

    گاه گاهی در آغوشت

    احساس می کنم دو حیوانیم

    فارغ از حس دیگری، من و تو

    تنها به تن یکدگر نیازمندیم

    گاه گاهی بوسه هات بی معنی ست

    فارغ است از تفکر و احساس

    شایدم حس من است این همه،

    نه؟

    حس من، فکر منست که بی معناست

    گفته ای که دوستم می داری

    قدر آن عروسک پارچه ای اَت

    گفته ام که چقدر است این همه، آه؟

    گفته ای که کم است و شیرینَست !

    گاه گاهی در آغوش تو هستم من

    خیره در چشم های یکتایت

    غرق در حس نیاز و حریص

    به شنیدنِ جمله های زیبایت

    گوش کن مرد خیال من،

    بشنو

    حس تو، دروغ گو نیست

    پس نگو که دوستم می داری

    چرا که کنون زمانِ راست گوییست.

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲ دی ۱۳۸۷ | شعر | بدون نظر

    های پسرک

    دستهام را بگیر

    تا رو به زوال نرفته ام هنوز

    پوستم از رسیدگی در آستانه ی شکافتن است و من،

    انار سرخی ام در انتظار دستهای تو

    های پسرک

    دستم را بگیر که سنگینم از حس بلوغ تازه ای درون رگ هام

    لبانم را ببوس که از التهاب، چون خونِ سرخ

    چون شقایق پرپری ست

    های پسر جان

    پسرک

    دستم را بگیر

    بگذار تا نرم روی پوستت بخزم

    بگذار چیزی را نشانت بدهم :

    چیزی از درون خودم، برای تو .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati