ساعت را تا می کنم لای کتاب هام ؛
فصل ها دیگر معنای گذشت زمان را نمی دهند
از آن روزها گذشته مدتی
چه قدر ؟
نمی دانم
تیک تاک ساعت بی معنی ست
وقتی زمان گم می شود پشت صفحۀ خاطرات
وقتی دیگر فردا وجود ندارد
امید نیست
زنده ام تنها
این را می دانم
زنده ام
پرسه زنان میان ارواح دیگران
سنگینی آسمان را بر شانه هام مرتب حس می کنم
دیگر انتظار پایان نمی کشم
چرا که
پایانی نیست
انگار من به ابدیتی گنگ و گم رسیده ام
انگار همزمان در انتها و ابتدا ایستاده ام
زمان گم می شود و می دانم
که تا همیشه خواهم بود
می دانم
که تا همیشه خواهم ماند
می دانم . . .











