• ۲۸ آذر ۱۳۸۷ | شعر | بدون نظر

    سبک می‌دوی

    دور می‌شوی

    من هاج و واج

    مانده بر راه که :

    باید دوید آیا؟

    یا که آهسته کاوید؟

    یا ایستاد؟

    سبک می‌دوی

    دور می‌شوی

    من با بخاری به چشم‌هام

    حالیا

    وقت رفتن است..

    می‌روی

    رفته‌ای دگر

    رفته‌ای و من

    گیج

    مانده سرگشته بر راه . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • بلور وجودت در آغوشم سخت شکستنی ست

    باید مراقب ترک هات باشم . . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۷ آذر ۱۳۸۷ | شعر | بدون نظر

    آویزان می شوم از آستینت

    از دست هات

    و تو می روی چون من کافی نبوده ام،

    و نخواهم بود

    می روی

    و

    نگاه من

    آویز می شود به جای پات . . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • باز زمان برداشت رسیده،

    چنگکِ خاطرات،

    ذهنم را می خراشد . .

    من هنوز پی ِ محبتم . . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۸ آذر ۱۳۸۷ | شعر | بدون نظر

    بارها تو را در آسمان هفتم چیده ام

    و هر بار،

    سُر خورده ای از میان دستهام

    بارها نگات را از میان جمع دزدیده ام

    و هر بار،

    بهتر کسی بوده لایق چشمهات

    هزار صدای گم شده با من حرف می زنند

    و تو،

    همیشه انگار هیچ کدامشان نبوده ای

    افسوس

    افسوس
    هزار کودک ناآرام درون تو منتظرند و هزار گهوارۀ آرام در درون من

    و تو،

    همیشه خودت تمامشان را نابود کرده ای

    هیهات عزیزکم

    هیهات

    سبک آغوش من برای سنگینیِ بار غمهات کافی نیست

    باز از لای انگشتهام سُر می خوری

    باز چون شکارچی ای سویت پریده ام

    باز مثل شکار جوانی از من گریخته ای

    بازی تمام کن عزیزکم

    تمام کن

    من بین این همه،

    با تو حرف می زنم . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۳ آذر ۱۳۸۷ | شعر | بدون نظر

    ساعت را تا می کنم لای کتاب هام ؛

    فصل ها دیگر معنای گذشت زمان را نمی دهند

    از آن روزها گذشته مدتی

    چه قدر ؟

    نمی دانم

    تیک تاک ساعت بی معنی ست

    وقتی زمان گم می شود پشت صفحۀ خاطرات

    وقتی دیگر    فردا    وجود ندارد

    امید نیست

    زنده ام تنها

    این را می دانم

    زنده ام

    پرسه زنان میان ارواح دیگران

    سنگینی آسمان را بر شانه هام مرتب حس می کنم

    دیگر انتظار پایان نمی کشم

    چرا که

    پایانی نیست

    انگار من به ابدیتی گنگ و گم رسیده ام

    انگار همزمان در انتها و ابتدا ایستاده ام

    زمان گم می شود و می دانم

    که تا همیشه خواهم بود

    می دانم

    که تا همیشه خواهم ماند

    می دانم  . . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • نی نی ِ چشم هات را ،

    بوسه هام ،

    لالاییست . . .

    کاش دوباره در خواب بخندی برام . . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati