• ۲۲ شهریور ۱۳۸۷ | شعر


    میان شعله های شهوت و عشق


    . . . .. . . . . .. . . . . .. . پسری را مرد می کنم


    و بکارت خسته مان میان ناله ها گم می شود

    هنگام لذت کامل . .


    آن نفرت درون چشم ها چیست پس؟

    .

    چشم های مرا می بندد و فرار می کند از من

    .

    و من ،

    .

    خسته و حیرت زده در برزخ تخت بر سینه های دخترانه ام دست می کشم

    .

    مرد ،

    ترسیده از خود ِ سیاهش


    دور می شود از من

    .

    انگار

    زن


    تجلی چیزیست که فراموش باید شود در او

    سیگاری


    لبخندی


    فراموش می کنیم اینها را


    تا دفعه بعد


    شاید . . .





    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati

    نوشته شده توسط admin در ۲:۳۴ ب.ظ

  • نظر خود را ارسال کنید.



    توجه: نظر شما بعد از ارسال منتظر تاثید مدیر سایت ‌می‌ماند. ممنون از ارسال نظر شما!