مدتی ست از زن ها بدم میآید
از زن های زیبا
از زن های خوش پوش . . .
مدت مدیدی ست که از زن ها بدم میآید
از آن ها که تو نگاه می کنی به شان
از آن ها که دنبالشان می کنی با نگات
از آن ها که وحشی ِ چشم هات را بیدار می کنند
نه
از همه شان
مدتی ست بدم میآید از تو
از تو که نگات را از من دریغ می کنی پی ِ زنی دیگر
از تو که دست های گرمم را دیگر نمی خواهی
از تو که انگار فراموش کرده ای . . .
سال هاست بدم میآید از خودم
از من که بی صدا پی ِ بیهوده غلت می زنم در باتلاق روزمرگی
از من که دست هام را سپرده ام به توی بینوا
تکان بخور
تو برو
من ، راه دیگری دارم . . .










