صدای لرزانت را می شنوم
چشم های خیست را می بینم
و دستانت
که نمی خواد جدا شود از دست های من
التماس چشمهات قفل کرده روی من
سیگار دیگری می گیرانم
که طول بکشد لحظه های پر اضطراب
چشمات التماس می کنند
که
نه !
پیاده نشو
نرو
لبخند می زنم
بی خداحافظی
پشت کرده ام
می روم
چقدر سنگینی نگات را تا آخر کوچه تحمل کردن سخت بود . . .











