چشمهایم را می بندم و می شمرم
تا بیایی و بازشان کنی با بوسه نمناکت
دستهایم را می بندم، مبادا که دست دیگری بخورد بهشان
پاهایم زیر خاک پنهان می شوند، فقط برای تو تا تازه بماند
می شمارم تا بی نهایت
آرام
و تمام نیم و هفتاد و پنج صدم ها را هم می گویم
و بعد هر عدد گوش می سپرم به سکوت
شاید صدای پای تو آمد
شاید
می شمرم تا بی نهایت
پاهام، ریشه می کند، سبز می شوم
بگو بدانم :
آخر مگر بی تو می شود میوه داد ؟










