برگ ها زیر پایم خش خش می کنند
راه نمی روم
ایستاده ام و برگ ها خش خش می کنند ، له می شوند
ایستاده ام و چو سنگِ سخت می نگرم ، می شنوم
کسی گریه می کند
کسی آه می کشد
کسی می میرد
کسی می کُشد
کسی چیزی می دزدد
کسی زجر می کشد
کسی . . .
ایستاده ام و سردِ سرد خیره مانده ام
کسی می کشد خودش را
کسی نانِ شب ندارد
کسی می زند کودکش را ، زنش را . . .
غم و غصه ؟
گریه؟
آه . آه
سنگ سردم و این جا زمینِ مسلمانِ ماست
و کو ؟ آن خدا کو ؟
و یا ” مرد خوب خدا ” کو ؟
ایستاده ، چو سنگی به فکر زمینم
و فردا !
و فردا ؟!!










