• ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۶ | شعر

     

    برگ ها زیر پایم خش خش می کنند

    راه نمی روم

    ایستاده ام و برگ ها خش خش می کنند ، له می شوند

    ایستاده ام و چو سنگِ سخت می نگرم ، می شنوم

    کسی گریه می کند

    کسی آه می کشد

    کسی می میرد

    کسی می کُشد

    کسی چیزی می دزدد

    کسی زجر می کشد

    کسی . . .

    ایستاده ام و سردِ سرد خیره مانده ام

    کسی می کشد خودش را

    کسی نانِ شب ندارد

    کسی می زند کودکش را ، زنش را . .  .

    غم و غصه ؟

    گریه؟

    آه .  آه

    سنگ سردم و این جا زمینِ مسلمانِ ماست

    و کو ؟ آن خدا کو ؟

    و یا ” مرد خوب خدا ” کو ؟

    ایستاده ، چو سنگی به فکر زمینم

     و فردا !

    و فردا ؟!!


     

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati

    نوشته شده توسط admin در ۴:۵۲ ب.ظ

  • نظر خود را ارسال کنید.



    توجه: نظر شما بعد از ارسال منتظر تاثید مدیر سایت ‌می‌ماند. ممنون از ارسال نظر شما!