دست هایم را
چشم هایم را
تمام حسّ غریب زندگی ام را
تمام لحظه های سادگی ام را
در انحنای ساده ی نیم رخ مهربان تو
در شب ترین ، تیره ترین ، بی ماه ترین تار موهای سیاه تو
در دست های پر اضطرابت
در پشت پلک های بسته و بی نقابت
یافته ام
عزیزکم
نگاه کن که چگونه باران تند بهاری همه چیز را شست
نگاه کن که لحظه های تنهاییمان چه زود پر شد
ببین که چشم منم پر است از باران . . .
یه داستان جالب از مهدی امینی
من که برام جالب بود :)










