دستهایم به قعر شب فرو می رود
سینه ام تمام تاریکی مبهم را فرو می کشد
و پستانهایم شیر می دهد ستاره های بی پناه را
اینگونه فرار می کنم از نومیدی
با لمس شب :
حسّ بمان و باش
اینگونه لب به لب سوگند عشق می دهم و
روی زمین پرواز می کنم
اینگونه فراموش می کنم
افکار مشوش را ، خاموش می کنم . . .










