• ۲۹ بهمن ۱۳۸۵ | شعر

     

    همیشه همین طور است

    کمک که می خواهی ، فرار می کنند

    به پوچی که می رسی ،

    بی اهمیت که می شود همه چیز برایت ،

        همه ترکت می کنند .

    قبل ها کمک می خواستم با امید

    حالا فقط تقلا می کنم

    بی هدف می خورم ، می خوابم ، می خندم

          و زندگی می کنم

    درس می خوانم

    که بروم سر ِ کار و مستقل شوم

    و شاید روزی ازدواج کنم

    و یکی دو تا بچه بیاوریم

    و بزرگشان کنیم

    و آن ها ازدواج کنند   شاید

    و من خواهم مرد روزی

    روی رختخواب یا مبل

    یا پشت فرمان

    یا وقتِ خوردن آب

    یا زیر دست جراح در اتاق عمل

    و بعد چه ؟

    “بعد ، عذاب کارهای بدت را خواهی دید اگر بیشتر از خوب ها باشد”

    احمقانه است

                      نه ؟

    یا داستان مردی افتادم که کارهای بد و خوبش هم اندازه بود

    مرد ، مورچه ای را از آب بیرون آورد

                         و به بهشت رفت

     

    نتیجه اخلاقی :

    اگر نمی خواهید مدام در آتش بسوزید ، کارهای خوب کنید تا به بهشت بروید

     

    نتیجه غیر اخلاقی :

    در هر حال ، من پوچ ِ پوچ شده ام


     

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati

    نوشته شده توسط admin در ۹:۵۹ ق.ظ

  • نظر خود را ارسال کنید.



    توجه: نظر شما بعد از ارسال منتظر تاثید مدیر سایت ‌می‌ماند. ممنون از ارسال نظر شما!