• ۲۲ بهمن ۱۳۸۵ | شعر

     

    می گویی سلام و شرط می بندم که می دانی این پشت ، دیوانه می شوم

    بهانه می گیری که “تشنه ام”

    محل نمی گذارم

    مادر می فرستد دنبال آب

    از لای پرده های پُر چین خیره می شوم به تو که بی تاب ، چشم می گردانی

    آب می خوری ؟

    این پا و آن پا می کنی

    سلام می رسانی به همه و به من !؟

     

     

     

     

     

     

     

    نفسم را رها می کنم لنگه ی در که چفت می شود

    انگار داشت خفه ام می کرد هُرم نفس های تو

    تنگِ آب و لیوان آبِ پر مانده روی طاقچه

    می روم زیر پتو

    خواب گل می بینم و باغ و بادبادک

     

    خداحافظ مردِ کوچک . . . !

     


     

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati

    نوشته شده توسط admin در ۱۰:۳۱ ق.ظ

  • نظر خود را ارسال کنید.



    توجه: نظر شما بعد از ارسال منتظر تاثید مدیر سایت ‌می‌ماند. ممنون از ارسال نظر شما!