خون می چکد از همه جا
از سرهاشان
از دست هاشان
محرم است و انگار همه از این حادثه فقط خون فهمیده اند
گوسفند سر می برند
تقلا می کند
خون چه فواره می کند به صورت او
زمین لکه دار شده جا به جا
اسفند دود می کنند
قمه می زنند
علم بلند می کنند
واقعا کربلا یعنی چه ؟

خون می چکد از سرهاشان
لباس هاشان پر از گِل است
باند بسته اند
حالم به هم می خورد از بوی دود و خون و گوشت سوخته
سر ِ گوسفند در دست یکی ست
بیچاره
حالم دارد به هم می خورد
نفسم را حبس می کنم مبادا که بغضم بترکد
مهم نیست که چه شد ، چرا آخر ؟
مهم همان نبرد پر از خون و شمشیرست
این کربلاست
این
همین










