همیشه همین طور است
کمک که می خواهی ، فرار می کنند
به پوچی که می رسی ،
بی اهمیت که می شود همه چیز برایت ،
همه ترکت می کنند .
قبل ها کمک می خواستم با امید
حالا فقط تقلا می کنم
بی هدف می خورم ، می خوابم ، می خندم
و زندگی می کنم
درس می خوانم
که بروم سر ِ کار و مستقل شوم
و شاید روزی ازدواج کنم
و یکی دو تا بچه بیاوریم
و بزرگشان کنیم
و آن ها ازدواج کنند شاید
و من خواهم مرد روزی
روی رختخواب یا مبل
یا پشت فرمان
یا وقتِ خوردن آب
یا زیر دست جراح در اتاق عمل
و بعد چه ؟
“بعد ، عذاب کارهای بدت را خواهی دید اگر بیشتر از خوب ها باشد”
احمقانه است
نه ؟
یا داستان مردی افتادم که کارهای بد و خوبش هم اندازه بود
مرد ، مورچه ای را از آب بیرون آورد
و به بهشت رفت
نتیجه اخلاقی :
اگر نمی خواهید مدام در آتش بسوزید ، کارهای خوب کنید تا به بهشت بروید
نتیجه غیر اخلاقی :
در هر حال ، من پوچ ِ پوچ شده ام












