• ۲ شهریور ۱۳۸۹ | شعر | یک نظر

    .

    بی خواب

    در بستر

    هم آغوش بکارتی ناخواسته

    .

    حوّا گونه

    داوطلبم

    .

    شیطان!

    این سیب های ممنوعه کدامینند؟

    .

    مشق سیاه بختی به هزار باره نوشتن چه سود؟

    .

    شور گناه

    و

    لذت سرکشی به کنار

    .

    نقش زنانگی مگر از ابتدا چه بود؟!

    .

    Shattered

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲۵ مرداد ۱۳۸۹ | هیچ | ۲ نظر

    .

    بافته ی موهایم را باز می کنم

    موج می زنم در باد

    .

    دختری می شوم تازه بالغ

    شرم زده از برآمدگی های تازۀ زنانه

    .

    موهایم شانه می شود لای نگاهت

    فکرت را می خوانم

    دستهایت که بر هم می فشاری . .

    .

    می دوم از پیشت

    حسودت می کنم

    پَسَت می زنم

    باز جلو می کشم

    .

    موهایم را می بافی

    نفس هایت به شماره می افتند

    می شمارمشان

    .

    غرق نشوی در فکرهای زیبا . . !

    .

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۴ مرداد ۱۳۸۹ | شرح حال, هیچ | ۶ نظر

    .

    .

    حالی

    دوباره

    با دست های جویده ناخن

    میان صفحه های سیاه- سپید، نت؛

    چقدر ناکوک بود

    بعدِ این همه . . .

    .

    های

    چه خوب نیست هیچ در این شهر

    چه می ترسم

    از هیبت رؤیاهای شوم ذهن پریشان

    و پشت دخترکی سرخوش و عاشق پیشه، پنهان

    .

    کاش کولی ها از کوچه پس کوچه های شهر گذر می کردند

    تا سازم را بغل کنم و بدوم دنبالشان

    .

    بی شانه

    بی ساعت

    بی ترس

    همیشه بی نگران

    .

    و نه دنبال هیچ

    و نه دنبال (. . .)

    دیوانه . . . دیوانه . . . سرگشته . . . پریشان

    .

    کسی نامم را نداند . . . نخواندم . .

    .

    کجاست پس راه خروج از این شهرِ بی مکان ؟

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۳۰ تیر ۱۳۸۹ | شعر | بدون نظر

    ریز ،

    ریز

    نه چونان آینه ای خرد شده

    .

    همچون یخ

    ………… ابتدای بهار

    .

    آه

    …..عزیزترینم

    .

    بی آن که لذتی

    ………..بی آن که حس خوب

    ………..………..……….. رضایتی

    چون حفره ای تهی

    محض تو، محض مردانگی، محض خیال . . !

    .

    بگذار

    …….. ما را بهار

    …….……….. جوانه زند

    .

    بادی

    ……….. مگر

    ………..……….. جدایمان کند

    .

    ………..خاکی

    ………..……..تگرگی

    ………...………..………. روییدنی

    شاید . .

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲۲ خرداد ۱۳۸۹ | شعر | ۳ نظر

    .

    این نفس های مرگ بار

    آه

    خوابم میآید

    مرگ مگر چه بود که ترس نه، که اندهی بی پایان داشت؟!

    .

    هر روز

    بی شکّ مرگ ستاره ها برخاسته ایم

    .

    و به امید

    پر شکّ هست شدن هزارانشان امشب . . .

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۷ خرداد ۱۳۸۹ | شعر | ۳ نظر

    .

    موهایم فِر خورده لای دست و پای مرد

    همچو پیچکی، رونده ای . .

    .

    حسرتا

    .

    مرد بی تفاوت است

    با خشونتی غریب می رود

    .

    تابِ طره ها چونانِ هیبتش به جاست . .

    .

    آه، مرد

    رفتنت

    بسی ز مردنت مقابلم . . !

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۲ خرداد ۱۳۸۹ | هیچ | یک نظر

    دو

    دو

    خرداد

    دو

    دو

    سه

    هفتاد و شش

    هشتاد و هشت

    دو

    .

    .

    هیچ

    هشتاد و نه

    هیچ

    هیچ

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۸ فروردین ۱۳۸۹ | شعر | ۴ نظر

    .

    به گوشم غمی زمزمه می کنی

    زخمت را به خنده گرفته ام

    .

    مشو، متأسفم، خشمگین

    داده اند واژه ها به گوشهایم نظم را از دست . .

    .

    فرق صحیح و غلط را

    .                         . آیا

    .                          .     . تو می توانی اَم گفت ؟

    .

    بنگر به خنده های دروغینم :

    خط کنار لبانم امضای خوشبختی نیست

    .

    اینجا من و دروغ با هم تو می گوییم . .

    .                   . با هم هماره می خندیم

    .                   . با هم، همه، حماقتهایمان را مدام می بالیم

    .

    شرمنده

    نظم واژه ها

    ساختار زبان

    همه در بی قانونیِ ذهن من غرقند

    .

    فرق میان حس نگاه تو وان غریبه

    .                   . .                   .نیز . . .

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۱۵ فروردین ۱۳۸۹ | هیچ | یک نظر

    .

    در روزگار صلوات خوانانِ دزد

    پیرزنی کم سن و سال؛ دخترکی ملول، خموده، سر به زیر؛ یا مادری به هزار کودک آویخته ام خواندند . .

    .

    دوست داشته هایم را لای کاغذهای مچاله

    به سطل می سپرم

    .

    هر روز

    با هر خبر . .

    .

    خورشید را، عاقبتی سرد، ورق می زند

    ابرها،

    پر شوم،

    اضطرابِ صبحند

    .

    .

    ما در کلاس

    درد را مدام هجی می کنیم

    مردن هزار بار صرف می شود

    .

    و عشق و پرواز و زندگی…  چه؟ چه گفتی باز؟

    .

    این روزگاران، روزگاران عجیبی ست

    ما رنج کشیدگانِ سختِ تاریخیم

    بگذشته از تمامی دردهای ناتمام

    .

    آه

    خورشید

    خورشید

    آه

    گرمای کنونی ات عشق است . .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati
  • ۵ اسفند ۱۳۸۸ | هیچ | ۵ نظر

    .

    دهان من خشک

    نفس تو تلخ

    .

    پی آب وجودت آن همه دیوانه وار بوسیدمت . .

    .

    • Digg
    • del.icio.us
    • Facebook
    • email2friend
    • Print this article!
    • Technorati