.
بی خواب
در بستر
هم آغوش بکارتی ناخواسته
.
حوّا گونه
داوطلبم
.
شیطان!
این سیب های ممنوعه کدامینند؟
.
مشق سیاه بختی به هزار باره نوشتن چه سود؟
.
شور گناه
و
لذت سرکشی به کنار
.
نقش زنانگی مگر از ابتدا چه بود؟!
.
.
بافته ی موهایم را باز می کنم
موج می زنم در باد
.
دختری می شوم تازه بالغ
شرم زده از برآمدگی های تازۀ زنانه
.
موهایم شانه می شود لای نگاهت
فکرت را می خوانم
دستهایت که بر هم می فشاری . .
.
می دوم از پیشت
حسودت می کنم
پَسَت می زنم
باز جلو می کشم
.
موهایم را می بافی
نفس هایت به شماره می افتند
می شمارمشان
.
غرق نشوی در فکرهای زیبا . . !
.
.
.
.
حالی
دوباره
با دست های جویده ناخن
میان صفحه های سیاه- سپید، نت؛
چقدر ناکوک بود
بعدِ این همه . . .
.
های
چه خوب نیست هیچ در این شهر
چه می ترسم
از هیبت رؤیاهای شوم ذهن پریشان
و پشت دخترکی سرخوش و عاشق پیشه، پنهان
.
کاش کولی ها از کوچه پس کوچه های شهر گذر می کردند
تا سازم را بغل کنم و بدوم دنبالشان
.
بی شانه
بی ساعت
بی ترس
همیشه بی نگران
.
و نه دنبال هیچ
و نه دنبال (. . .)
دیوانه . . . دیوانه . . . سرگشته . . . پریشان
.
کسی نامم را نداند . . . نخواندم . .
.
کجاست پس راه خروج از این شهرِ بی مکان ؟
.
ریز ،
ریز
نه چونان آینه ای خرد شده
.
همچون یخ
………… ابتدای بهار
.
آه
…..عزیزترینم
.
بی آن که لذتی
………..بی آن که حس خوب
………..………..……….. رضایتی
چون حفره ای تهی
محض تو، محض مردانگی، محض خیال . . !
.
بگذار
…….. ما را بهار
…….……….. جوانه زند
.
بادی
……….. مگر
………..……….. جدایمان کند
.
………..خاکی
…………..……..تگرگی
………...………..………. روییدنی
شاید . .
.
.
این نفس های مرگ بار
آه
خوابم میآید
مرگ مگر چه بود که ترس نه، که اندهی بی پایان داشت؟!
.
هر روز
بی شکّ مرگ ستاره ها برخاسته ایم
.
و به امید
پر شکّ هست شدن هزارانشان امشب . . .
.
دو
دو
خرداد
دو
دو
سه
هفتاد و شش
هشتاد و هشت
دو
.
.
هیچ
هشتاد و نه
هیچ
هیچ
…
.
به گوشم غمی زمزمه می کنی
زخمت را به خنده گرفته ام
.
مشو، متأسفم، خشمگین
داده اند واژه ها به گوشهایم نظم را از دست . .
.
فرق صحیح و غلط را
. . آیا
. . . تو می توانی اَم گفت ؟
.
بنگر به خنده های دروغینم :
خط کنار لبانم امضای خوشبختی نیست
.
اینجا من و دروغ با هم تو می گوییم . .
. . با هم هماره می خندیم
. . با هم، همه، حماقتهایمان را مدام می بالیم
.
شرمنده
نظم واژه ها
ساختار زبان
همه در بی قانونیِ ذهن من غرقند
.
فرق میان حس نگاه تو وان غریبه
. . . .نیز . . .
.
در روزگار صلوات خوانانِ دزد
پیرزنی کم سن و سال؛ دخترکی ملول، خموده، سر به زیر؛ یا مادری به هزار کودک آویخته ام خواندند . .
.
دوست داشته هایم را لای کاغذهای مچاله
به سطل می سپرم
.
هر روز
با هر خبر . .
.
خورشید را، عاقبتی سرد، ورق می زند
ابرها،
پر شوم،
اضطرابِ صبحند
.
.
ما در کلاس
درد را مدام هجی می کنیم
مردن هزار بار صرف می شود
.
و عشق و پرواز و زندگی… چه؟ چه گفتی باز؟
.
این روزگاران، روزگاران عجیبی ست
ما رنج کشیدگانِ سختِ تاریخیم
بگذشته از تمامی دردهای ناتمام
.
آه
خورشید
خورشید
آه
گرمای کنو
نی ات عشق است . .





