.
آهی بکش
زخمی بزن
شعری به زمزمه بخوان
. . بشکن سکوت را
.
این بوسه های حبابی ات گم می شوند
از جای زخم و کبود بر تنم، اما، شادی شکفته است !
.
برگو
شلاق گفته هایت بهتر از زندان سکوت است
آواز کن برایم مرد
.
.
ببینم
تا به حال گریسته ای؟
آن گونه وحشی و دیوانه که نفست، جایی، گیر کند؟
که تمام جانت از چشم ها غلت بزند و از چانه سقوط کند؟
.
چه کارت کنم که آن گونه شوی؟
چه کارم کنم؟

.
خاطره چون باد
و اشک
موج، موج
. . شلاق می زنند
.
هر چه شیرین تر
. . دردناک تر
یا برعکس . . .
.
.
کاش یک بار تو می ترسیدی
تآرامت می کردم
می فهماندمت که: چیزی نیست
رام باش
آرام باش
.
کاش این بار تو بمیری
تا بدمم درونت
دوباره از نو خلقت کنم
و بخوانم به گوشت که:
باش
.
کاش این بار، تو، من شوی
تا بفهمانمت که بی اخم هم می شود
کاش . . .
.
عکس از: خودم
.
تند تند حرف هایت را می بلعی
فکر هایت را خط می زنی
سنگسار می کنی خود را . . .
.
در انتظار آتش، از ترس
از حیرانی گناه های احتمالی، دعا گویان، مویه زنان، هماره توبه کنان
.
جانا
لذت گناه هنوز . .
لای سپید تیز دهان تو، می بینمش، که قهقهه می زند
.
بگذار
این بار رها کن
با هم، بیا “معصیت” کنیم
و بخندیم این بار
.
خدایان ما، هماره، مدام، به گناه تاخته اند
امـــــــــــا، مــــــــن، امـــــــــــروز
از جــنـــــس گـنـــــــــــــاه خالــصـــــــــم
نه آتش؛ نه خاک؛ نه آب و نه باد.
همه؛ در هم آمیخته و آلوده . . .
.
نفس بکش مرا
نفس گناه آلوده بهتر از مرگ است . .
.
.
کمی عشق تعارفم کن
با اسانس توت فرنگی
و شکلات اضافه
.
گرسنه ام
.
و عزیزترینم
خیلی دوستت دارم..

عکس: از خودم!
.
گره خورده تن هایمان به آغوش تنگ کاناپه
شب
کمی آهسته تر زیبا
.
می ترسم
و به ابرها فکر می کنم
. به نم بازوهایت
. و چشم های دریاییت . . .
.
میان ابر تنت پنهان می شوم
صدایت می کنم
نکند گم شویم
فرار می کنم
.
آرام باش
آرام، ولی وحشی
آن گونه که دوست می دارم واژۀ مرد را
.
شب است
اما همه چیز برق می زند
صورتم را
. جایی میان نرمی گوش و سینه ات پنهان می کنم
.
نگاهم کن
.
نکند پرتاب شوم از میان ابر خیس تنت
.
آرام باش
.
میان فریادهای من
هیچ نگو
حتی نه دوستت می دارم
.
دیوانه ام کن
بگذار درد بکشم
و میانۀ راه
بلند بلند بخندم
.
می ترسم
فرار می کنم
باز می گردم
تو آرام نیستی
نمناک و طوفانی
ابر باران دار گذرنده
.
آرام باش
.




